محسن ناجي نصرآبادى
44
كتابشناسى فيض كاشانى ( فارسى )
ما را فنا در او و بقا هم به او بود * دست رجا گسسته مباد از كنار فيض غوث رجال اوست ز تاراج درد جهل * تا هست شهر علم ، بود شهريار فيض گردد به يك كرشمه او رمزها عيان * باشد نهان علم كسان آشكار فيض بحر افادهاش چو شود موج زن ، شود * دريا ز تنگ حوصلگى شرمسار فيض هفت آسمان چو حلقهء بيرون در بود * در محفلى كه نور فشانست نار فيض بىشبهه عقد حلقهء درسش گرهگشاست * حلّال مشكلات بود انتظار فيض باشد كسى به علم ، عَلَم كز ره هدى * گردد معبد مدرس عرفان شعار فيض ز اصحاب آنكه خلع بدن عادت وى است * باشد گل سر سبد اعتبار فيض آنان كه در هنر به نهايت رسيدهاند * ترسند باز از محك اختيار فيض گرد يتيمى است غبارى اگر رسد * بر گوهر دل كسى از رهگذار فيض نىنى ، غلط غلط ، كه خيالىاست اين محال * حاشا كه ديده و كه شنيده غبار فيض چون آستان درگه قدس آشيان اوست * مصباح انس و رايت امن منار فيض حاشا كه راه يابد آنجا نزاع ، ليك * بهر قبول خاطر معنى شكار فيض با يكدگر حقايق قدسى جدل كنند * تا ز آن ميان ، كدام شود اختيار فيض نور جمال اوست كه تابيده بر جهان * خورشيد و ماه نيست جز آئينهدار فيض خون مىچكد ز ديده سياره فلك * از رشك رشح خامهء معنى نگار فيض بر علم اوست پردهاى از فقه و اجتهاد * پوشيده سنگ زهد و تشرّع شرار فيض مشائى ركابش اشراقيان دهر * بىشك عزيز اهل كلام است خوار فيض دهر است يك قصيده ز ديوان صنع حق * بيت خجسته ، مطلع ليل و نهار فيض آن چارجوى جنّت عدن است بى گمان * تأويل يك رباعى فردوس بار فيض بينى ز شش جهت در هر هشت خلد را * بر روى خود گشاده چو كردى دوچار فيض دنيا و هرچه هست درآن نيست غير هيچ * در چشم عبرت دل پرهيزگار فيض سنجيدهدار گوهر خود را به اين عيار * ميزان نيك و بد ، نبود جز عيار فيض نقش قدم نمانده اگر در ره صواب * از بسكه گرم بوده برين ره گذار فيض